در سکوت مبهم دشت کویر
در میان نخل های سر به زیر
شهر بم ، همچون نگین بی بدیل
خفته اندر روزگار قال و قیل
کس نداند قسمت افراد را
خیر و شرّ ذات آدم زاد را
الغرض دست قسیم سرنوشت
قسمت بم را به شور و شرّ نوشت
بامداد روزی از فصل شتا
جابجا شد صورت ارض و سما
لرزه بر اندام بم شد آشکار
گشت ویران هر بنای ماندگار
خشت بر ذاتش حضوری باز یافت
تیغ عبرت بستر بم را شکافت
آدمی در ذات خاکش خاک شد
از خیال و آرزوها پاک شد
ارگ بم ، با برج و بارو و وقار
گشت مدفون زیر آوار و هوار
آن بنایی کز رواق و منظرش
چشم شاهان و فقیران بر درش
بین چگونه لرزشی ارزان کند
آن گران را چون تلی ویران کند
این حدیث حادث از ذات قدیم
پندهایی بس گران دارد ندیم !
هر که را هوش و ذکاوت بایدش
نکته ها گیرد ز رفت و آمدش
سائل از تدبیر این ترتیب شرّ
دست خیری دید هنگام سحر
حرف رفتن میزنی ......ما را در سایت حرف رفتن میزنی ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 108