همینکه شمس جمالت به نیزه کرد غروب

خرید بک لینک

همینکه شمس جمالت به نیزه کرد غروب

رسید پای حرامی به خیمهی محبوب

به چادر حرمت شعله تا شبیخون زد

گرفت دامن دل را و سر به هامون زد

ز دست شعلهی آتش که پا گرفته همه

دوید طفل هراسان ز گرگها چو رمه

به گوش پاره و پای برهنه در صحرا

تمام دشت شده نالهی بنی الزهرا

یکی به کعب نی و دیگری به زور حسد

ز بوستان علی غنچهها نموده لگد

یکی به سیلی محکم ز باغ آل عبا

چه لالهها که نموده به گوشواره جدا

یکی ز غنچه گرفته گلاب خون با مشت

یکی به ضرب لگد دختر یتیمی کشت

چه وحشیانه به غارت دریده و بردند

چه بچههای گلی زیر دست و پا مردند

به روضهای که حسینش ز صدر زین افتاد

عقیله هی ز کتک پا شد و زمین افتاد

ز فرط غصه چنان روضه در لهوف آمد

که ماه غرق خجالت شد و خسوف آمد

چو کودکان دل شب زابراه و سرگردان

ستارهها همه آواره از زمین و زمان

به غیر عمّهی قامت خمیده و تنها

کسی نبود به گِرد سلالهی زهرا

یکی یکی همه گلهای باغ را برچید

در آن میانه دو تا نازدانه را چو ندید

به هر توان که نمانده دوباره شد راهی

چنانکه که طف همه دریا و گمشده ماهی

که ناگهان نگهش در سیاهی صحرا

شکست ظلمت شب را و دید واقعه را

در آن سیاهی شب پشت بوتهای لرزان

دو نازدانه در آغوش هم ولی بی جان

عطش ربوده نفسهایشان ز فرار

وَ قلب کوچکشان هم ز ترس مانده ز کار

کجاست مدفن طفلان؟ کسی نمیداند!

هنوز عمّه گمانم که روضه میخواند

من از حکایت ماه و ستاره فهمیدم

که هر چه گوش فلک کر نموده من دیدم

زبان شعر تو سائل همیشه آئینی ست

ز روضه تا نظر لطف دوست راهی نیست


حرف رفتن میزنی ......

ما را در سایت حرف رفتن میزنی ... دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: شنبه 7 مرداد 1402 ساعت: 16:37

صفحه بندی