دست خزان گرفته ز خانه نگار من
خشکانده است چشمه ی صبر و قرار من
گلهای من مقابل چشمم یکی یکی
پژمرده می شوند بدون بهار من
آرامش وجود علی ! بعد رفتنت
از بس که بی کَسَم ، نَفَسَم نیست یار من
از بس که روضه خوانده ام و گریه کرده ام
خون می چکد ز خاطره ی بی شمار من
از ماجرای کوچه مگر می توان گذشت
یا از کبودی رُخَت ای گلعذار من
دیوار و در شده آیینه ی دِقَم
دیگر ز خاطرات ، گذشته است کار من !
باید به چاه درد دلم را بیان کنم
وقتی که نیست فاطمه ای در کنار من
اینکه شبانه سر بگذارم به تربتت
خود غربتی است ، فاطمه ی غمگسار من !
باور کند چگونه فراق تو را علی ؟
در خاک رفته ! ای همه دار و ندار من !
حرف رفتن میزنی ......ما را در سایت حرف رفتن میزنی ... دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 108