حرف رفتن میزنی ...

متن مرتبط با «همینکه» در سایت حرف رفتن میزنی ... نوشته شده است

همینکه شمس جمالت به نیزه کرد غروب

  • نیلوبلاگ

    همینکه شمس جمالت به نیزه کرد غروبرسید پای حرامی به خیمهی محبوببه چادر حرمت شعله تا شبیخون زدگرفت دامن دل را و سر به هامون زدز دست شعلهی آتش که پا گرفته همهدوید طفل هراسان ز گرگها چو رمهبه گوش پاره و پای برهنه در صحراتمام دشت شده نالهی بنی الزهرایکی به کعب نی و دیگری به زور حسدز بوستان علی غنچهها نموده لگدیکی به سیلی محکم ز باغ آل عباچه لالهها که نموده به گوشواره جدایکی ز غنچه گرفته گلاب خون با مشتیکی به ضرب لگد دختر یتیمی کشتچه وحشیانه به غارت دریده و بردندچه بچههای گلی زیر دست و پا مردندبه روضه...

    ادامه مطلب